گیج و گنگ
حل شده در خلوت سنگین آخرین ایستگاه
می ایستد
تا آخرین مسافران روزمره ی فرتوت را
به دور باطل پله کان های برقی بسپارد
* * *
ایستگاه بعد ...
درکار نیست!
......................اینجا پایان تلخ رفتن است
از هجمه های نخستین شب
بر پیکر بی دفاع شهر
دانستم
خوابی سنگین در راه است
که حتی گلدسته های سحرخیز را
خواهد ربود
تا بعد ازاین
هراذانی که می شنویم قضا باشد
حتی اگر
تمام دارها برچیده شوند
از چوبشان
برای لالایی خوانی راویان تاریکی
برفرازی که گمان می برند هیچ فرودش نیست!!!
پله کان ساخته خواهد شد
هفت پیکر*
خسته
از ذلت اینهمه ماندن
با کوله باری از فریادهای رسوبیده
در گلو
که خواب هیچیک ازین
خفتگان اساطیری را
بر نیاشفت
بر آستانه ی شهرایستاده اند
و نگاه های سنگینشان را
به جان خمارجاده دوخته اند
تا مگر
از پس این فصل های دارقحطی
صدای پای چنگیزی
امید تازه ای به جانشان بدمد
هفت پیکر: مجسمه ی نمادین هفت نفر از اعضای قیام سربداران که در یکی از میادین ورودی شهر سبزوار نصب شده است . سربداران در زمان هجوم مغول ها در ناحیه سبزوار و اطراف آن حکومتی تشکیل دادند و با شعار ”سربه دار می دهیم ، تن به ذلت نمی دهیم“ حدود نیم قرن ایستادگی کردند. اما سرانجام از نیروهای مغول شکست خوردند و حکومتشان سرنگون شد. در این میان آنچه همیشه باعث افتخارشان شده است ، این است که طبق شعارهای اولیه شان آنقدر مقاومت کردند تا کشته شدند.
در مزر سایه و آفتاب
جایی بود
برای آرمیدن زمین
و در هم تنیدن یاکریم ها
و
آرام
آرام
آرام
فروغلتیدن
در آغوش امنیتی ژرف
جای برای
فراموشی هشدارهای زمخت
از حنجره روزمره ی ساعت ها
که پیوسته وقت پرتنش بیداری را
بی ذره ای تسامح فریاد می زنند
جایی برای
انعقاد باوری شیرین
در جان دائم السفر قاصدک ها
از
عاقبت
رسیدن و رسانیدن
در مرز سایه و آفتاب
جایی که تو
با آرامشی عمیق
نشسته بودی
دوستان همه دعوتید به جایی "در مرز سایه و آفتاب"
اگر دسترسی از این قسمت ممکن نبود به بخش پیوندها مراجعه کنید.اولین پیوند با نام در مرزسایه و آفتاب
پروانه براي ديدنم مي آيد
بلبل به غزل شنيدنم مي آيد
اينك كه شكفته ام به شادي افسوس
از راه غمي به چيدنم مي آيد
......................................
از عشق به دل غمي نهفتن جرم است
گل گفتن و حرف گل شنفتن جرم
با غصه به گوش غنچه ها بلبل گفت
در باور باغ ما شكفتن جرم است
از رد پای عبورت
بر چشم بیدار کوچه
نجوای باد
در گوش نیمه باز پنجره
بهار بود
که پرده ،
حریر می رقصید
همان عبور تماشایی
که راه را به حاشیه می برد
و بست بر می داشت از بُن ِ هر کوچه
آنقدر
که باد
آسمان را برد
تا خیابان های اصلی رفتن
تا عبور...
ب
ا
ر
ش
ع
ش
ق
ا
د
ا
م
ه
د
ا
/
/ /
/ / /
/ / / /
/ / / / /
/ / / / / /
/ / / / / / /
/ / / / / / / /
/ / / / / / / / /
حتی اگر همین حالا
زمستان
به پایان سبز خود برسد
از بهار منجمدم
در این حصارتنگ قندیل های اندوه
دشت دشت
گل یخ سر بر خواهد آورد
آهای...
کندو دار !
زنبورهایت را به باغ دیگری بفرست
می دانست
و شالی
که هر گرهش را
دست های تو گرم کرده بود
به گردن پیچید
می دانست
چه کلاهی به سرش خواهد رفت
و کلاهی را
که حس دست های تورا داشت
به سر کشید
می دانست
و
چکه
چکه
زیرِ
تابش آفتاب
باور کرد
دانستن
همیشه
به آدم برفی ها
کمک نمی کند
تقدیم به شهلا جاهد
که پایان رمان تلخ 8 سال دلواپسی و یک عمرپشیمانیش طناب دار بود .
ضمن احترام به روح زنده یاد لاله سحرخیزان
به بهانه چهلمین روز درگذشت شهلا جاهد:
در چشم هایت آشنا بود
آنچه بردی
و دلم پابه پای پاهایت لرزید
از آن همه هاله های نمی بایست
که ناگزیری رفتنت را فرو می خورد
و از این همه نرفتن
که از خود باقی گذاشتی
روی جمود همان صندلی
که از چروک نگاهت
بوی عمیق پشیمانیت
در کربوی مشامش نپیچید
و هرچند برشانه اش آنقدرها سنگین نبودی
زیر پایت را خالی کرد
تا به دنبالم بیایی
پاییزخواهم شد
.............................................
پیش از تمام ِ درختان زمستان زده
خواهم خفت
اگر
با گوشه ای از بهار نگاهت
! بیدارم کنی
مثل
شرق
ماموت
ستاره
انسان
... شناسان
تَ ح . ل ی . لَ م . کُ ن
با همه زوایایی
که
در عمق پیچ و تابشان
عاشقم می شوی
عاشقت می شوم ...
دست ها را
به پوست کدام شب کشیده اند که بوی جنازه خورشید
می چکد از انگشت هاشان
انگشت هایی که ماه را در خود فشرده اند
تا کفش هامان
در ناکجای این کوچه مستأصل
بیش از پیش گم شوند
و بغض چروکیده مهتاب
با شکی ممتد از گلوگاه بُغ کرده کوچه تا واماندگاه ِ کفش هامان
نرسیده
بپرسد:
راستی اگر ستاره ها همه خورشیدند
اگر هنوز ستاره ها همه خورشیدند
با این همه ستاره چرا صبح نمی شود ؟!!
باران بود
که می آمدی
و باور ِ نمناکی
در خیرگی ممتد نگاهم
فرو می رفت
پس از باران
پلک ها را بر گل آلودگی های دنیا بستم
آنقدر
که رد پای عبورت
چون طرحی تماشایی
در عمق حافظه چشم هایم
.
..
. .
. . .
. . ته نشین شد . .
آسیمه سر
از فتح هر خواب تازه ای که بر می گردم
هوای هیجان انگیز نبرد را
برای تنفس راکد آینه
به غنیمت می آورم
و دستش را با تیزی های کشنده آشنا می کنم
#
انعکاس مکرر تکرار روبه رو
در هارمونی چندش آور تارهای سکون
موسیقی مرگباریست
که مگر
با انحطاط صلح آینه و عنکبوت
فالش شود